سه شنبه 20 آذر1386
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيکر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيک بتنگ امده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت!
........................................
دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
نوشته شده توسط لیلا در ساعت | لینک
|
